تبلیغات
زنگ انشاء - اولین باران مهر

زنگ انشاء

قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز میکنم

 

اولین باران مهر

 

نوشته شده توسط:عاطفه

توی اتاقم زیر یک نورکمرنگ، مشغول خواندن کتاب هستم. به صفحه 322 می رسم که ناگهان با صدای غرش مهیبی به خودم می‌آیم. همین که سرم را بالا می‌‌گیرم، دوباره همان صدا و البته این بار بلندتر از دفعه‌ی قبل، تکرار می‌شود. در چندین ماه گذشته، آنقدر باران ندیده‌ایم که انگار صدای رعد را هم از یاد برده‌ایم!

با خوشحالی به سمت پنجره می‌دوم که برق شدیدی تمام اتاق را پرمی‌کند و سر جایم میخکوب می‌شوم. در همین حال قطره‌های باران که به‌شدت خود را روی زمین پرت می‌کنند، ترانه‌‌ای می‌خوانند که از مدت‌ها پیش منتظر شنیدنش بودم. آسمان دل پری دارد، به نظر می رسد میخواهد تلافی نباریدنهایش را یکجا درآورد. از پنجره عابران را می‌بینم که هراسان درپی سرپناهی هستند، مبادا خیس شوند. آن قطره‌هایی که به دیوار می‌خورند، مثل این‌که در مسابقه ‌مهمی شرکت کرده‌ باشند، یکی یکی آجرها را می‌شمرند و درزها را پر می‌کنند. بقیه هم مثل بچه‌ها سر زودتر رسیدن، با هم دعوایشان می‌شود و همدیگر را هل می‌دهند. خلاصه چنان سر و صدایی راه‌انداخته‌اند که بیا و ببین...

از این همهمه و بازی بچه‌گانه، به وجد آمده‌‌ و نمی‌دانم از کِی پشت پنجره ایستاده‌ام. فقط صدای مادرم را می‌شنوم که می‌گوید: «عاطفه جان! پس چرا جواب نمی‌دی؟ مگه شام نمی‌خوری؟» در حالیکه پنجره را می‌بندم، به این فکر می‌کنم که با خودم قرار گذاشته بودم قبل از شام تا صفحه 400 بخوانم.