تبلیغات
زنگ انشاء - نشر چشمه

زنگ انشاء

قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز میکنم

 

نشر چشمه

 

نوشته شده توسط:عاطفه

دیروز از صبح فکر رفتن به نشر «چشمه» به کله‌مان زد، برای خرید کتاب «شبانه‌ها». البته می‌دانستیم که چاپش تمام شده ولی یک حس کنجکاوی در وجودمان بود.

عصر رفتیم نشر چشمه و حدود یک ساعت آن‌جا قدم زدیم، کتاب‌ها و قفسه‌ها را یکی یکی  با دقت تمام نگاه کردیم. عناوین مختلف کتاب‌ها را زیر و رو کردیم، با اینکه می‌دانستیم شبانه‌ها دیگر تمام شده ولی هنوز در قفسه‌ها به دنبالش می‌گشتیم. انگار دچار نوعی توهم شده بودیم.

یکی از فروشندگان که موهای فرفری داشت و عینک کائوچویی  زده بود، زیر چشمی  نگاه مان می‌کرد. از آن روزهایی بود که دل‌مان می‌خواست بی‌بهانه  بخندیم، به آدم و عالم خندیدیم بی‌دلیل، حتی به عنوان کتاب‌ها هم می‌خندیدیم.

رفتیم طبقه بالا، پر از چیزهای دکوری و خنزر پنزر بود و من هم که عاشق این چیزها هستم، یک قاب عکس چوبی اتنخاب کردم.

دوباره برگشتیم طبقه پایین. از همان آقای موفرفری پرسیدیم که این کتاب، کِی از زیر چاپ در می‌آید ولی جواب‌مان را نداد. و ما باز خندیدیم. نمی‌دانم، شاید نشنید. نتیجه‌ی یک ساعت گشت و گذار ما در آنجا، خرید کتاب «کوری» اثر «ژوزه ساراماگو» با ترجمه «مینو مشیری»، کتاب «همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها» اثر «رضا قاسمی»، یک قاب عکس چوبی و قسمت دوم سریال قهوه تلخ بود.

اولی را قبلاً خوانده بودم اما حیفم آمد این اثر ارزشمند را در کتابخانه کوچکم نداشته‌ باشم. دومی را هم هنوز نخوانده‌ام اما با توجه به داستان کوتاهی که قبلاً از نویسنده‌اش خوانده‌ام، مطمئنم ارزش خواندن دارد.

شب، پلکهایم سنگینی می‌کرد اما انگار یکی مجبورم کرده بود که هر طور شده باید کتاب «همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها» را شروع کنم. کتاب را جلوی چشمم گذاشتم و کلی مجذوب طرح روی جلدش شدم. چند خطی خواندم و... دیگر چیزی یادم نمی‌آید.