تبلیغات
زنگ انشاء - آب، بابا...

زنگ انشاء

قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز میکنم

 

آب، بابا...

 

نوشته شده توسط:عاطفه

آب، بابا

روز اول ماه مهر است و باز هم هیاهو و شادی بچه‌های دبستانی برای ورود به مدرسه. از خانه بیرون می‌زنم تا خاطره آن روزها دوباره برایم زنده شود. بچه‌ها با ذوق و شوق دست در دست پدرها یا مادرها راهی مدرسه‌اند. دختربچه‌های کلاس اولی، مرتب و منظم لباس جدیدشان را پوشیده و  کیف مدرسه را مثل بزرگ‌ترها تو دست گرفته اند تا خانم‌تر! جلوه کنند. صورت زیبا و معصوم‌شان که در مقنعه پیچیده شده، بسیار بامزه‌تر و شیرین‌تر به نظر می‌آید. پسربچه‌های کوچولو با همان شیطنت همیشگی، با کیف‌ مدرسه‌شان بازی می‌کنند و آن را بالا و پایین می‌اندازند.

به یاد خودم می‌افتم که روز اول مدرسه مادرم چه تلاشی می‌کرد تا یاد بگیرم به چانه مقنعه‌ام دست نزم تا سر جای خودش باقی بماند اما هر کاری می‌کردم، بعد از چند دقیقه ناخودآگاه با آن ورمی‌رفتم و بازهم چانه به نزدیک گوشم می‌رسید!

دقیقاً خاطرم هست که روز اول، پیاده با مادرم روانه مدرسه شدیم و رفته رفته هرچه به دبستان نزدیک‌تر می‌شدیم، بر تعداد بچه‌ها افزوده می‌شد. بیش‌تر کلاس اولی‌ها به همراه بزرگ‌ترهای‌شان و عده‌ای هم به‌تنهایی در راه بودند. امروز بعد از گذشت سال‌ها، بچه‌ها را می‌بینم که دست‌های کوچک‌شان را به دست بزرگ‌ترها داده و جلوی در خانه، منتظر سرویس مدرسه ایستاده‌اند. جالب است که دبستان محله‌ی ما فقط چند کوچه با خانه‌مان فاصله دارد اما همه‌ی بچه‌ها با سرویس به مدرسه می‌روند. دیگر از آن شیطنت‌های راه مدرسه خبری نیست. چقدر در راه رفت و برگشت، با هم‌کلاسی‌ها بازی می‌کردیم. قهرهای لحظه‌ای و پی در پی، کوچک‌ترین لطمه‌ای به دوستی‌مان نمی‌زد و پس از چند دقیقه که دوباره با هم آشتی می‌کردیم، همه‌چیز فراموش‌مان می‌شد و به‌قدری غرق در بازی می‌شدیم که گویی بهترین دوستان دنیا هستیم.

اولین باری که وارد کلاس شدم را هیچ‌گاه از یاد نمی‌برم. در ردیف سوم نمیکت‌ها، گوشه سمت راست نشستم و هاج و واج به تخته سیاه خیره شده بودم. خطهای افقی و سفیدرنگ روی آن‌ را بارها و بارها شمردم. وقتی "خانم عسگری" با آن چهره مهربان وارد کلاس شد، تا حدودی نگرانی‌ها از خاطرم رفت؛ خانم سفیدرو و خوش‌اخلاقی که از بچه‌ها خواست یکی یکی بلند شوند و اسم خود را بگویند. سپس تابلویی که را جلوی تخته آویزان کرد که چند عکس مجزا از یک سگ و گربه را نشان می‌داد که یا در حال دویدن بودند یا روی شاخه درخت نشسته بودند. "خانم عسگری" به ترتیب، عکس‌ها را نشان می‌داد و یک قصه طولانی برای آن‌ تعریف کرد. همچنان غرق در عکس‌ها و داستان بودم که با صدای زنگ مدرسه به خودم آمدم.

فقط خدا می‌داند که تا به امروز، هر کدام از آن بچه‌ها که با هم وارد کلاس اول شدیم، چه سرنوشتی را تجربه کرده‌اند. آن روز که خانم معلم روی تخته‌سیاه "آب، بابا" را نوشت، تصورش را هم نمی‌کردم که همین دو کلمه، پایه بزرگ‌ترین درس‌های زندگیست. از همین‌جا از او و همه‌ی معلم‌های زندگی‌ام تشکر می‌کنم و برای‌شان آرزوی موفقیت و سربلندی دارم.