تبلیغات
زنگ انشاء - درددل

زنگ انشاء

قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز میکنم

 

درددل

 

نوشته شده توسط:عاطفه

گاهی حرف زدن و درددل کردن با یک دوست صمیمی و رازدار، چقدر حال‌مان را عوض می‌کند؛ نعمتی که من از داشتن آن محرومم، نه این‌که حرف نزنم! اما زیاد اهل درددل کردن نیستم و بیش‌تر اوقات شنونده‌ام. همیشه سنگ صبور دوستانم بوده‌ام. بیش‌تر آن‌ها مشکلات و حتی رازهای‌شان را با من در میان می‌گذارند و به قول خودشان سبک می‌شوند، بی‌خبر از این‌که در دل این گوش همیشه شنوا، چه می‌گذرد. شاید تا به حال اصلاً به ذهن‌شان خطور نکرده که من هم گاهی حرف‌هایی برای گفتن دارم، حرف‌هایی که روی دلم سنگینی می‌کند.

بالأخره از میان همه‌ی اطرافیانم، یکی پیدا شد که توانست گره کوری که به کیسه‌ی دلم دوخته بودم را باز کند و با شنیدن درد دلم، حسابی درد سر (یا بهتر بگویم، سردرد) نصیب خودش کند؛ حرف‌هایی از گذشته، اتفاقاتی که در زمان روی دادن، ذهن همه را درگیر کرده بود اما حالا فراموش‌شان شده، خاطراتی که لحظه لحظه‌اش مانند فیلم از جلوی چشمانم می‌گذرد و بعضی‌هاش آزارم می‌دهد.

با این‌که هرگز دوست ندارم در گذشته زندگی کنم، اما برای یک بار هم که شده، لازم است بعضی خاطرات در یک زمان مناسب زنده شوند، مرور شوند و همان‌جا برای همیشه به خاک سپرده شوند.

خلاصه این‌گونه بود که دلم را حسابی آب و جارو کردم؛ خاطرات خوشایند را با احتیاط در جای مناسبی گذاشتم، طوری‌که کوچک‌ترین آسیب و لطمه‌ای نبینند و ماندگار شوند و برعکس، خاطرات تلخ و عذاب‌آور را برای همیشه دور ریختم.

حالا احساس سبکی می‌کنم. آن‌قدر در ذهنم جای خالی باز شده که به‌راحتی می‌توانم اهداف و برنامه‌هایم را در آن بگنجانم.

واقعاً که وجود چنین دوستانی، از بزرگ‌ترین نعمت‌های زندگی‌ هر کسی به شمار می‌رود. از او و همه‌ی دوستان رازدار و واقعی، سپاسگزارم.