تبلیغات
زنگ انشاء - خانه ما

زنگ انشاء

قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز میکنم

 

خانه ما

 

نوشته شده توسط:عاطفه

دوم ابتدایی که بودم، یک روز زنگ علوم، معلم‌ به بچه‌ها گفت لوبیا بکارند. مادرم چندتا لوبیا گذاشت لای دستمال کاغذی و با لیوان برایم یک گلدان درست کرد. لیوان را گذاشتم پشت پنجره و هر روز توش آب می‌ریختم. کم‌کم لوبیاها جوانه زدند، برگ درآوردند و بزرگ شدند. خاطرم هست که دوتاشان هم‌اندازه بودند و سومی کمی بلندتر بود. روز آخر که باید لیوان را می‌بردم مدرسه، دل توی دلم نبود. توی حیاط مدرسه لیوان را گرفته بودم جلوِ آفتاب و با لذت به برگ‌هاش نگاه می‌کردم. منتظر بودم زنگ بخورد و گلدانم را زودتر از همه به معلم‌ نشان بدهم. یک‌هو یکی از بچه‌ها که در حیاط بازی می‌کرد، با سرعت خورد به من. لیوان افتاد و شکست. دستمال کاغذی پاره شده و هرکدام از لوبیاها افتاد یک طرف. مات و مبهوت شده بودم. لوبیاها را برداشتم و با چشم‌های اشک‌آلود رفتم سر کلاس. معلم چشم‌اش که به من خورد خودش همه‌چیز را فهمید. کلی از لوبیای من تعریف کرد تا حال و هوایم عوض شود و گفت لوبیای تو از بچه‌های دیگر بهتر شده است.

حالا پس از سال‌ها، عکس بامبوهای اتاق پذیرایی که روی میز شیشه‌ای افتاده، همان لوبیاها را یادم می‌آورد. از پارسال تا حالا حسابی ‌رشد کرده‌اند و یکی‌شان بلندتر از دوتای دیگر شده. گلدان شیشه‌ای‌اش کنج اتاق، بین دوتا صندلی محصور شده تا از بلایی که سر لوبیاها آمد در امان باشد. سرت را که بچرخانی کنج بعدی را یک گلدان پر گل‌های مصنوعی پوشانده که روز‌به‌روز رنگ‌و ‌رو رفته‌تر می‌شود. در انتها تلویزیون روی میز لم داده و مادرم را در آشپزخانه نگاه می‌کند. از بالا که به میز شیشه‌ای کنار اتاق نگاه کنی، ترکیب لوستر روی سقف و گل‌های پژمرده‌ی فرش را می‌بینی. از بس پاخورده‌اند دیگر طراوت‌شان را از دست داده‌اند. رد گل‌‌ها می‌رسد به سرامیک‌های سفید که دورتادور فرش را پوشانده‌اند. وارد خانه که می‌شوی، روبه‌روت یک تابلو نقاشی روی بزرگ‌ترین دیوار اتاق جا خوش کرده؛ همان که یک سرش می‌‌رسد به آشپزخانه و سر دیگرش به تلویزیون و دوتا درِ اتاق خواب که روزها باز می‌شوند تا گل‌های فرش آفتاب بگیرند.