تبلیغات
زنگ انشاء - روان‌نویس آبی

زنگ انشاء

قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز میکنم

 

روان‌نویس آبی

 

نوشته شده توسط:عاطفه

شب از نیمه گذشته و تاریکی همه‌جا را فراگرفته. خسته و نیمه‌جان روی میز افتاده و نگاه خیره‌اش به کتاب مانده است. مدت‌هاست شب و روز، با جوهر آبی صفحات آن را می‌نویسد و خط می‌زند. تمام نیروی جوانی‌ را به‌ پاش ریخته و حالا که به پایان رسیده است، نفس راحتی می‌کشد. به‌سختی سرش را می‌چرخاند. جامدادی استوانه‌ای‌شکل با درِ نیمه‌باز روی میز جامانده است و سر خودکارها بیرون زده. سراسر بدنش پوشیده است از زیپ‌های دندانه‌درشت قهوه‌ای که از پلو به هم دوخته شده‌‌اند. از همان روز که توی ویترین مغازه بود، به‌خاطر همین ظاهر عجیب، در دل صاحبش جا باز کرد و باعث شد آن را بخرد. کمی آن‌طرف‌تر روان‌نویس سبز که روزهای جوانی را طی می‌کند، با خیال راحت روی میز لم داده و به خواب عمیقی فرورفته است. روان‌نویس قرمز با ابروهای گره‌خورده چرت می‌زند. تمام عمر، دنبال اشتباهات دیگران گشته و آن‌ها را خط خطی کرده اما تا حالا کسی اشتباهات خودش را به او گوشزد نکرده است.

روان‌نویس آبی به‌سختی نفس می‌کشد. پلک‌های خسته‌اش سنگین شده‌اند. تمام خاطرات روزهای نوشتن کتاب، مانند فیلم از جلوِ چشم‌هاش رد می‌شود. همین چند لحظه پیش بود که با آخرین قطره‌ی جوهرش پای کتاب را امضا کرد. خوشحال است که قبل از مرگش تولد آن را دیده و دیگر آرزویی ندارد.

دوباره نگاهش به جامدادی می‌افتد. روزهای خوشی را که با دوستانش درون آن گذرانده به یاد می‌آورد. خواب در تمام وجودش رخنه کرده است و در یک چشم به هم زدن او را با خودش می‌برد.

حالا دیگر صبح شده و خودکارها و روان‌نویس‌ها یکی‌‌یکی از خواب بیدار می‌شوند. هنوز خبر ندارند دیشب روان‌نویس آبی برای همیشه از پیش‌شان رفته است.

ناگهان یک نفر در اتاق را باز می‌کند و وارد می‌شود. پرده‌ها را کنار می‌زند و می‌نشیند پشت میز. کتاب را برمی‌دارد و با رضایت نگاهی به آن می‌اندازد. چند کاغذ سفید می‌گذارد روی میز. روان‌نویس آبی را برمی‌دارد و نوک آن را روی کاغذ می‌فشارد اما هرچه سعی می‌کند چیزی نمی‌نویسد. چهره‌اش در هم می‌رود. با دلخوری درِ آن را می‌گذارد و می‌اندازدش داخل سلطل. این‌بار روان‌نویس سبز را برمی‌دارد و شروع می‌کند به نوشتن کتاب جدید.