تبلیغات
زنگ انشاء - خانم چراغی

زنگ انشاء

قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز میکنم

 

خانم چراغی

 

نوشته شده توسط:عاطفه

تنفس مسافران، شیشه‌ها را تار کرده. روزهای بارانی، جمعیت مترو چندبرابر می‌شود. سراسر واگن همچون کندو پر از زمزمه و جنب و جوش است و هرکس با بغل دستی‌اش، سرگرم حرف زدن. ساعت 8 صبح است و هنوز سر کار نرسیده‌ام. بند کیفم روی دوشم است اما خودش را نمی‌بینم. بین دوتا خانم گیر کرده و نمی‌توانم آن را بکشم بیرون. پشت سرم یک دختر دانشجو جریان امتحان دیروز را با آب و تاب برای هم‌کلاسی‌هاش تعریف می‌کند که چطور به یکی از پسرها تقلب رسانده و مراقب امتحان فهمیده و پسر را از جلسه، بیرون انداخته است. دوتا فروشنده، همه را کلافه کرده‌اند. مدام در واگن حرکت می‌کنند و به بقیه تنه می‌زنند. یکی‌شان لواشک و فال حافظ و آدامس می‌فروشد و دیگری شال و کلاه و دستکش. تا چند لحظه دیگر به ایستگاه بعد می‌رسیم و اوضاع از این هم بدتر می‌شود. هم‌زمان با بازشدن درها، صدای جیغ و فریاد بلند می‌شود. آن‌ها که بیرون هستند، سعی می‌کنند به‌زور بیایند داخل و کسانی‌که می‌خواهند پیاده شوند، با عصبانیت هل می‌دهند و بیرون می‌روند. همه به هم بد‌و‌بیراه می‌گویند. صدای جیغِ درهای واگن بلند می‌شود: چند نفر جلوِ درها را گرفته‌اند و نمی‌گذارند بسته شوند. سر‌و‌کله‌ی مأمور مترو پیدا می‌شود؛ با دست، به‌زور درها را می‌بندد و سرانجام قطار راه می‌افتد. در این فکر هستم که به هر زحمتی شده، خودم را نزدیک در برسانم: ایستگاه بعد باید پیاده شوم.

دختر بچه‌ای گریه می‌کند. نگاهش که می‌کنی یاد کفش‌دوزک میفتی. جوش‌های قرمز، کل صورتش را پوشانده. فکر کنم آبله‌مرغان دارد. من هم حدوداً همین سن بودم که آبله‌مرغان گرفتم؛ کلاس دوم ابتدایی. وقتی دکتر گفت دو هفته نباید بروم مدرسه، اولش کلی خوشحال شدم اما هنوز چندروز نگذشته بود که دلم برای هم‌کلاسی‌ها و معلم‌مان، خانم چراغی، تنگ شد. لحظه‌شماری می‌کردم این دو هفته تمام شود. روز آخر داشتم با ذوق‌و‌شوق لباس و کیف مدرسه را برای فردا آماده می‌کردم. مادرم رفته بود خرید و من در خانه تنها بودم. اول از همه رفتم سراغ گواهی دکتر. روز قبل به‌اصرار از مادرم گرفته بودمش تا خودم بدهم دست معلم‌مان. کمد کتاب‌هام را زیر و رو کردم اما نبود که نبود. یک لحظه فکر کردم اگر پیدا نشود به خانم چراغی چه بگویم؟ از کجا می‌فهمد این دو هفته که خانه بودم، آبله‌مرغان داشتم؟ نکند دیگر مدرسه راهم ندهند؟ داشتم از ترس سکته می‌کردم. بغضم گرفته بود. دفتر مشقم را باز کردم. همین‌طور که با حسرت صفحاتش را ورق می‌زدم، بغضم ترکید. مثل ابر بهار گریه می‌کردم. کاش حداقل مامان خانه بود. یکهو فکری به ذهنم رسید. رفتم از آشپزخانه یک کاسه آوردم تا اشک‌هام را بریزم داخلش. این‌جوری هروقت مامان می‌‌آمد، می‌فهمید چقدر ناراحتم و حتماً به معلم‌مان می‌گفت. به این ترتیب خانم چراغی هم باورش می‌شد که گواهی دکتر گم شده و حتماً اجازه می‌داد بروم سر کلاس. کاسه را زیر چشمم گرفته بودم اما حالا دیگر گریه‌ام بند آمده بود و اشکم درنمی‌آمد! دیگر کاملاً ناامید شده بودم که یکهو با شنیدن صدای زنگ از جا پریدم. مادرم بود. وقتی جریان را شنید، بغلم کرد و کلی خندید. گواهی دکتر را از کیفش درآورد و گفت خیال دارد خودش مرا ببرد مدرسه. آن لحظه انگار دنیا را به من داده بودند. از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم.

صدای گریه دختر‌بچه دوباره بلند می‌شود. به خودم که می‌آیم، از ایستگاه رد شده‌ایم...