تبلیغات
زنگ انشاء - در راه خانه

زنگ انشاء

قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز میکنم

 

در راه خانه

 

نوشته شده توسط:عاطفه

سرم را که بالا گرفتم، چشمم افتاد به ساعت روی دیوار. ساعت 5 بود. توی یک چشم به هم زدن وسایل روی میزم را جمع کردم و هرکدام را گذاشتم سر جایش. کامپیوتر را خاموش کردم و رفتم جلوی آینه‌ی دستشویی. یک نگاه هول هولکی توی آن انداختم و شالم را مرتب کردم. امروز از صبح که اینترنت قطع شد، مثل مرغ سرکنده بودم و آرام و قرار نداشتم. دست و دلم به کار نمی‌رفت. حس می‌کردم ارتباطم با دنیای بیرون قطع شده. دوست داشتم زودتر کار را تعطیل کنم و برسم خانه. واقعاً که وابستگی به هر چیزی، آدم را از زندگی می‌اندازد. کیفم را برداشتم و از شرکت زدم بیرون.

چند روز از پاییز می‌گذرد و این ساعت، آسمان تاریک تاریک است. بیرون ساختمان، نسیم ملایمی به صورتم می‌‌خورد. پیاده راه می‌افتم. ماشین‌ها یکی یکی از کنارم رد می‌شوند اما انگار هیچ‌کدام من را نمی‌بینند. به چهارراه که می‌رسم، سوار تاکسی هفت تیر می‌شوم. راننده، پیرمرد بداخلاقی است که به زمین و زمان بد می‌گوید. از عابر پیاده‌ای که چند لحظه پیش پرید جلوی ماشین، تا پیک موتوری‌ای که لابه‌لای کارتن‌ها و گونی‌های روی موتورش، گم شده. هرچه به پل کریم‌خان نزدیک‌تر می‌شویم، ترافیک سنگین‌تر می‌شود و روی پل، تقریباً ماشین‌ها بی‌حرکت مانده‌اند. نرسیده به میدان هفت‌تیر، یک راننده‌ی خانم بدون راهنما، می‌پیچد توی کوچه. پیرمرد که انگار عصبانیت‌اش تمامی ندارد، تا کمر از شیشه بیرون می‌رود و داد می‌زند: «خانوم! این ماشین لباسشویی نیستا! برو قرمه سبزی تو بپز.» بعد رو می‌کند به آقایی که صندلی جلو نشسته و برای اولین بار لبخند معنی‌داری، لب‌هایش را از دو سو می‌کشد. به مقصد که می‌رسیم، کرایه 300 تومانی را 400 حساب می‌کند و با قیافه‌ای حق به جانب در جواب اعتراض همان آقایی که چند لحظه پیش، لبخند تحویلش داده بود، می‌گوید: «مگر نمی‌بینی چقدر ترافیک است؟!» حوصله‌ی بحث ندارم، پول را می‌دهم و پیاده می‌شوم. صف طولانی کنار ایستگاه مترو، نشان می‌دهد که باز هم باید منتظر تاکسی بمانم. پیاده‌رو پر است از آدم‌هایی که بی‌توجه از کنار هم می‌گذرند و با هر چند قدم، تنه‌ای به بقیه می‌زنند. خیابان هم پر است از ماشین‌هایی که در هم گره خورده‌اند و راهی برای رد شدن پیدا نمی‌کنند. موتوری‌ها تمام فضای خالی بین ماشین‌ها را پر کرده‌اند و حتی در پیاده‌رو هم از دست‌شان در امان نیستی. صدای همهمه‌ی مردم و بوق ماشین‌ها در هم پیچیده‌ اما صدای یک دست‌فروش‌ که بساط کرده کنار خیابان و بعضی‌ها دورش جمع شده‌اند، از بقیه بلندتر است.

بالأخره تاکسی می‌رسد و باز هم می‌نشینم صندلی عقب، پشت سر راننده. مردی که کنار من نشسته، سر صحبت را با راننده باز می‌کند و شروع می‌کند به گله و شکایت از ترافیک. اما این بار راننده – که مردی است حدوداً 40 ساله–  با خوشرویی می‌گوید: «آقا اعصاب خودتون رو خرد نکنید. این ساعت همیشه اینجوریه. الآن راه باز میشه.»

راست هم می‌گفت. خیلی زود از شلوغی‌ها رد می‌شویم. راننده و همان آقایی که کنارم نشسته، حسابی گرم گرفته‌اند که یکهو پیرزنی بدون این‌که هیچ طرفی را نگاه کند، می‌پرد جلوی ماشین. راننده چنان پایش را روی ترمز فشار می‌دهد که از جا می‌پرم و صورتم محکم فرو می‌رود در صندلی جلو. پیرزن که تازه متوجه ماشین شده، رو می‌کند به راننده و با عصبانیت حرف‌هایی به زبان می‌آورد که شنیده نمی‌شود. به‌نظر می‌رسد طلبکار هم شده! راننده که حسابی ترسیده، خیلی زود خوشرویی به صورتش برمی‌گردد و با علامت سر از او معذرت می‌خواهد و زیر لب می‌گوید: «خدا رو شکر که چیزی نشد. بفرما مادر، ما هم یک روز مثل تو می‌شیم.» حرفش چنان به دلم می‌نشیند که درد صورتم را فراموش می‌کنم.

از ماشین که پیاده می‌شوم، باید چندتا کوچه را رد کنم تا به خانه برسم. گربه‌ی چاق و سیاهی می‌پرد جلوی پایم. کم مانده که از ترس جیغ بزنم اما خودش زودتر از من فرار می‌کند. کمی جاوتر، یک ساختمان نیمه‌کاره هست که یک کارگر هنوز دارد کار می‌کند. بالأخره به خانه می‌رسم اما وقتی قرار است بد بیاری، از در و دیوار می‌بارد. آسانسور خراب شده و مجبورم تا طبقه چهارم، از راه پله بروم.

شب موقع خواب، هنوز صورتم درد می‌کند اما حرف راننده تو گوشم تکرار می‌شود. خدا را شکر می‌کنم که آن اتفاق در ماشین اولی نیفتاد وگرنه معلوم نبود راننده تا کی با پیرزن بیچاره دعوا می‌کرد. خواب با زیرکی تمام پشت پلکهام رخنه کرده و آرام آرام چشمهام را با خودش می‌برد.