تبلیغات
زنگ انشاء - تلویزیون گل‌قرمزی

زنگ انشاء

قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز میکنم

 

تلویزیون گل‌قرمزی

 

نوشته شده توسط:عاطفه

بچه که بودم، همیشه خودم را جای قهرمان کارتون‌ها می‌گذاشتم و دوست داشتم مثل آن‌ها باشم. وقتی مادرم با چرخ گلدوزی می‌کرد، می‌شدم حنا دختری در مزرعه. روبه‌رویش می‌نشستم و حرکت سوزن و نخ‌های رنگی را روی پارچه دنبال می‌کردم. گاهی هم نل می‌شدم و با پدربزرگ خیالی، از دست آدم‌های بد فرار می‌کردیم. صبح‌ها به امید این‌که مثل بامزی، قوی‌ترین خرس جهان بشوم، عسل می‌خوردم. سندباد برایم مظهر ماجراجویی بود و سرندی پیتی، ملکه زیبایی. همیشه از ترس این‌که مثل پینوکیو دماغم دراز نشود، راست می‌گفتم. دوست داشتم من هم مثل استرلینگ، یک رامکال داشته باشم یا مثل بنر توی جنگل زندگی کنم و از شاخه‌ای به شاخه دیگر بپرم. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که برای مردن عمو جغد شاخ‌دار چقدر گریه کردم.

آن موقع ما یک تلویزیون سیاه و سفید داشتیم که موقع پخش برنامه کودک، از انسیه، بهترین دوست و هم‌بازی‌ام هم برایم عزیزتر می‌شد. یک تلویزیون 14 اینچ با قاب سفید که تنها امکاناتش دو تا پیچ بود، یکی برای خاموش و روشن کردن و یکی هم برای عوض کردن کانال. البته دو تا شاخک فلزی هم بالای سرش بود که کار آنتن را می‌کرد.

برنامه کودک که شروع می‌شد، انگار دنیا را به من می‌دادند. تا این‌که یک روز که منزل خاله مادرم رفته بودیم، برای اولین بار برنامه کودک را در تلویزیون رنگی – که از سفر اخیرشان به سوریه آورده بودند- تماشا کردم. نه این‌که قبلاً تلویزیون رنگی ندیده باشم اما نمی‌دانم چرا آن روز آن‌قدر دیدن برنامه کودک به من چسبید. نمی‌دانید چه لذتی می‌بردم. انگار وارد دنیای تازه‌ای شده بودم، تمام آن شخصیت‌هایی که تا قبل از آن سیاه، سفید و خاکستری می‌دیدمشان، رنگ گرفته و من را به دنیای خودشان بردند.

به خانه که برگشتیم، هنوز حال و هوای آن رنگ‌ها در سرم بود. چشمم که به تلویزیون خودمان افتاد، دلم گرفت. من مانده بودم و رؤیای رنگ‌ها و یک دنیا غم و غصه. سرخیِ گل مسافر کوچولو، زیباترین رنگی بود که تا آن‌زمان دیده بودم و تازه می‌فهمیدم چرا مسافر کوچولو آن‌قدر گلش را دوست دارد. دوست داشتم مداد رنگی‌هایم را بیاورم و کارتون‌ها را رنگ کنم. از آن روز به بعد دیگر سراغ تلویزیون نرفتم. فکر می‌کردم اگر باز هم به تلویزیون خودمان نگاه کنم، دوباره رنگ کارتون‌ها می‌پرد. پدر و مادرم که تا دیروز من را به‌زور از تلویزیون جدا می‌کردند، از تعجب خشک‌شان زده بود. باورشان نمی‌شد که دختر کوچولوی چهارساله‌شان هوای تلویزیون «گل‌قرمزی» برش داشته و دیگر حاضر نیست با تلویزیون دیگری کارتون ببیند. ساعت‌های پخش برنامه کودک، نه تلویزیون نگاه می‌کردم و نه با بچه‌ها بازی. با این‌که هیچ‌وقت اعتراضی نکردم، اما همه می‌دانستند که دلیل این گوشه‌گیری، چیست. شب‌ها دیگر دوست نداشتم با قصه‌های مادرم بخوابم. چشم‌هایم را می‌بستم و خودم را در دنیای کارتون‌ها می‌دیدم و در کنار قهرمان‌های‌شان به خواب می‌رفتم. چند وقتی به همین ترتیب گذشت تا این‌که یک شب پدرم با یک جعبه بزرگ به خانه آمد. باورم نمی‌شد. داخل جعبه، یک تلویزیون «گل‌قرمزی» بود! از خوشحالی روی پا بند نمی‌شدم و آن‌قدر توی بغل پدرم سر و صدا و بلبل‌زبانی کردم که از خنده روده‌بر شده بود. آن شب هم خوابم نمی‌برد، البته این بار از خوشحالی، دل تو دلم نبود. منتظر بودم تا صبح شود و کارتون ببینم.

حالا بعد از این همه سال، دیشب خیلی اتفاقی تلویزیون را روشن کردم و یک لحظه تمام آن خاطرات برایم زنده شد. «خانم رضایی» مجری برنامه کودک در همان سال‌ها، داشت صحبت می‌کرد. متوجه شدم به تازگی تلویزیون برنامه‌ای به نام «خاطرات کودکی» پخش می‌‌کند. در همین لحظه «خانم رضایی» اعلام کرد: «تا لحظاتی دیگر با هم خانواده دکتر ارنست را می‌بینیم.» با همان ذوق و شوق آن روزها نشستم پای برنامه و تا آخرش را نگاه کردم. وقتی تمام شد هنوز به این فکر می‌کردم که بعد از این همه سال، بالأخره کشتی‌ای از آن‌جا رد شده یا نه؟ آیا دکتر ارنست و خانواده‌اش هنوز هم در آن جزیره زندگی می‌کنند؟!!