تبلیغات
زنگ انشاء - یکی بود ، یکی بود

زنگ انشاء

قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز میکنم

 

یکی بود ، یکی بود

 

نوشته شده توسط:شازده کوچولو

بچه كه بودم مادر بزرگم هر شب برام قصه می‌گفت:

"یكی بود یكی نبود"

همیشه قصه‌های مادربزرگ با این جمله شروع می‌شد و من همیشه همین جای قصه گیر می‌كردم.

آخه می‌خواستم بدونم اونی كه بوده، كی بوده و اونی كه نبوده، كیه و كجا رفته؟!

اصلاً چرا اومده و چرا رفته؟!

تو فاصله بود و نبودش چه اتفاقی افتاده؟!

چرا كسی ازش چیزی نمیگه؟!

فقط میگن "یكی بود یكی نبود". بعد هم میرن سر قصه خودشون و دست آخر هم "نخود نخود هر كه رود خانه خود".

بعداً یادشون میفته كه بابا اصلاً مسئله اصلی همینه:

"بودن یا نبودن"

اما دیگه جا تره و بچه خوابه.

شاید اونی كه نبود همونی باشه كه یه روزی بود. اتفاقاً برای خودش هم كسی بود.

شایدم بعد از اینكه دیگه نبود، كسی شده و تازه به اون بوده هم ارزش و معنی داده.

اصلاً همیشه همینطوره.

همیشه قدر اونی كه هست رو وقتی میفهمیم كه دیگه نیست. از قدیم هم همینجور بوده. اونقدر كه دیگه قانون قصه‌هامون شده.

شاید بخاطر همینه كه هیچ قصه‌ای با "یكی هست كه ممكنه یه روز دیگه نباشه" شرروع نمیشه.

یا اینكه "یكی هست، پس تا هست قدرشو بدونیم".

اما به محض اینكه میره، میشه قهرمان قصه، میشه اسطوره

اصلا این چه قانون مزخرفیه كه وقتی یكی "بود" یكی دیگه باید "نبود" باشه!!!!!

نمیشه كه هر دوتاشون باشن و بود و نبودشون رو با هم  قسمت كنن؟!

اینجوری دیگه خدا هم زیر گنبد كبود به این بزرگی، تنها نمی‌مونه و حوصله‌اش سر نمیره.

خلاصه هنوز تو گیر و دار این چون و چراها بودم كه مادربزرگ می‌گفت:

"قصه ما به سر رسید، كلاغه به خونش نرسید"

اونوقت بود كه تازه غم و غصه بی خانمانی و دربه دری كلاغه هم به دردام اضافه میشد.

دلم می‌خواست بهش بگم:

توروخدا یه كم دیگه قصه رو ادامه بده تا این كلاغ طفلكی به خونش برسه، ’آخه گناه داره، حیوونی بچه‌هاش منتظرن.

حالا تو این دل سیاه شب، تو این سرمای زمستون، این زبون بسته چه جوری برسه به خونش!!!!‌!

اما دیگه چراغها خاموش شده بود و مادربزرگ رفته بود.

همون مادربزرگی كه تا چند لحظه قبل بود و سرم رو روی زانوش گرفته بود و موهامو نوازش میكرد، حالا دیگه نبود.

 رفته بود كه قصه بشه.

حالا دیگه من بودم و پلكهای سنگین و كابوس كلاغی كه هنوز به خونش نرسیده.

 

تقدیمی از شازده كوچولو به گلش

20 مهر 1389