تبلیغات
زنگ انشاء - آقای شش‌یکانی

زنگ انشاء

قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز میکنم

 

آقای شش‌یکانی

 

نوشته شده توسط:عاطفه

به مانیتور خیره شده بودم و حواسم نبود که از کی پلک نزده‌ام. داشتم توی سایت‌ها دنبال یک شعر می‌گشتم که یک‌هو با صدای آشنایی به خودم آمدم. باز هم موبایل آقای شش‌یکانی از دستش افتاد و نقش زمین ‌شد. هر تکه‌اش افتاد گوشه‌ای. تا حالا چندین گوشی موبایل را به همین ترتیب از هستی ساقط کرده. وقتی بیکار می‌شود، روی صندلی می‌نشیند و با موبایلش بازی می‌کند. بیش‌تر وقت‌ها از فرط خستگی، در همان حال خوابش می‌برد و بقیه ماجرا را هم که می‌دانید. البته با این صدا چرتش پاره می‌شود و مثل فنر از جا می‌پرد و انگار که کسی مجبورش کرده باشد، برای بقیه توضیح می‌‌دهد که شب قبل باز هم پسر هفت ماهه‌اش تا صبح گریه کرده و نتوانسته چشم روی هم بگذارد. از وقتی علی کوچولو به دنیا آمده، اوضاع هر روز پدرش، همین آش است و همین کاسه.

نمی‌دانم شما هم با دیدن فامیلی او تعجب کردید یا نه اما خود من اولین روزی که آمدم سر کار، تلفظ فامیلی‌اش برایم دشوار بود و دقیقاً نمی‌دانستم املایش چیست چون همکاران، او را آقای شیشکانی صدا می‌زدند اما وقتی از خودش پرسیدم، توضیح داد که شش‌یکان، نام زادگاهش، یکی از روستاهای کنگاور در کرمانشاه است.

آقای شش‌یکانی به‌عنوان تحصیلدار در شرکت کار می‌کند و حتی در اولین برخورد با او می‌توانید به چشم‌پاکی، مهربانی و خوش‌قلبی‌اش پی ببرید. صبح‌ها زودتر از بقیه می‌آید سر کار و در انتهای روز، تقریباً آخرین کسی است که کار را تعطیل می‌کند. صبح تا عصر یک بند راه می‌رود، از طبقه سوم که شرکت ما باشد، به طبقه پنجم که شرکت همکار ماست در رفت و آمد است و کلاً بار سنگینی بر دوش‌اش است.

عشق و علاقه‌‌ی او به همسر و تک فرزندش ستودنی است و طی روز هر زمان که فرصت گیر می‌آورد، از شیرین کاری‌های پسرش برای‌مان می‌گوید. گاهی که می‌خواهد برای همسرش کادو بخرد، سعی می‌کند غیر مستقیم از بقیه‌ی همکاران خانم نظرخواهی کند تا مطمئن شود هدیه‌اش از نظر همسرش هم قابل قبول است. هر از چند گاهی هم عکس‌هایی را که با همان گوشی موبایل از نوزادشان گرفته، با ذوق بی حد به همکاران نشان می‌دهد. البته گاهی هم می‌نالد و می‌گوید که چقدر بچه داشتن دردسر دارد و از سختی‌های بچه‌داری برای‌مان داستان می‌بافد.

اما همین آقای شش‌یکانی با تمام خوبی‌هایش، ضعف بزرگی دارد که واقعاً اعصاب مرا خرد می‌کند و آن هم ناتوانی در «نه» گفتن است. امکان ندارد کاری را به او محول کنید و انجامش ندهد حتی اگر جزو وظایفش نباشد. مثلاً گاهی ممکن است طی روز برای انجام کارهای شخصی همکاران، بارها بیرون برود بدون این‌که کوچک‌ترین شکایتی کند یا خم به ابرو بیاورد. البته یکی دیگر از معایبش این است که آدم عجول و کم‌دقتی است و فقط عجله دارد کارها را زودتر انجام دهد تا خیالش راحت شود..

روی هم رفته او از آن آدم‌هاست که تقریباً نسل‌شان رو به انقراض است و رفته رفته با گذشت زمان، تعدادشان کمتر می‌شود. از این جهت که همیشه دیگران و کارها‌ی‌شان را به خودش ترجیح می‌دهد و حتی از وقت استراحتش می‌زند تا مبادا کسی از دستش دلخور شود. بارها در مورد این موضوع با هم صحبت و حتی بحث کرده‌ایم ولی او در آخر با این‌که نظر مرا تأیید می‌کند، به همان روند سابق ادامه می‌دهد و انگار یک گوش‌اش در بوده و آن یکی دروازه. واقعاً نمی‌دانم برداشت من درست است یا عملکرد او!