تبلیغات
زنگ انشاء - لحظه‌های بودن

زنگ انشاء

قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز میکنم

 

لحظه‌های بودن

 

نوشته شده توسط:عاطفه

تا به حال نسبت به چیزی حریص بوده‌اید؟ منظورم چیزی است که قبلاً داشته‌اید و به هر دلیلی آن را از دست داده‌اید یا می‌دانید به‌زودی از شما گرفته خواهد شد. تازه آن موقع است که به اهمیت آن پی می‌برید و برای‌تان ارزشمند می‌شود، درست مثل حکایت این روزهای من.

حس می‌کنم کسی قصد دارد مانع نوشتنم شود. به همین دلیل تمام عزمم را جزم کرده‌ام تا بنویسم. با این‌که نوشتن نمی‌دانم و فقط کاغذها را سیاه می‌کنم اما نمی‌خواهم از حرکت باز بمانم. نوشتن برایم تبدیل به نوعی مبارزه شده؛ مبارزه با هیولایی خفته در درونم که هر از چند گاهی سر بلند می‌کند و خودی نشان می‌دهد. مانند یک شیر زندانی در قفس، تنها کاری که از دستش برمی‌آید، غریدن است و بس. ساعت‌ها را می‌شمارد در انتظار لحظه‌ای که از بند بیرون بیابد و تلافی کند. با هر غرش، تهدید می‌کند که این دفعه، دیگر آخرین باری است که می‌توانم قلم در دست بگیرم و لغزش آن را روی کاغذ حس کنم. هر بار رخت جنگ می‌پوشم و با همه‌ی توان به میدان می‌روم تا در برابرش ایستادگی کنم اما با این‌که هر دفعه شکستش می‌دهم، به‌عنوان غنیمت، اندکی از آثارش باقی می‌‌ماند. انگار که در رگ‌هایم ریشه می‌دواند و سعی دارد مانع از حرکتم شود. خلاصه این جنگ و گریز همیشه ادامه دارد و  رفته رفته نیروی درونی‌ام تحلیل می‌رود.

نمی‌دانم تا کی قدرت مبارزه دارم اما حتی اگر روزی برسد که تمام توانم گرفته شود، باز هم خودم را بازنده نمی‌دانم چون دارم سعی می‌کنم قدر لحظه‌های بودن را بدانم تا وقتی نبود، افسوس نبودنش را نخورم.